من توی یک چاله بودم و او توی بغلیش.
خمپاره می زدند
گفت : می دونی خمپاره چه طور می ترکه؟
سوت خمپاره آمد
سرمان را بردیم پایین
آمدیم بالا
با دست نشان داد " این طوری ، مثل گل می شکفه "
باز سوت خمپاره آمد
رفتیم پایین
بالا نیامد.

برچسب: روزگاران,روزگاران زرین کوب,روزگاران را چه شد,روزگاران قدیم,روزگاران گشت و گشت,روزگاران کهن,روزگاران یاد باد,روزگاران خوش,روزگاران تاریخ ایران,روزگاران لالجین,
نویسنده: هیراد اکبری